خرید بک لینک
درخاطرات هر کسی چیزهایی است که به هیچ کس نمیگوید فقط برا دوستانش بازگو میکند .. مسائلی هم هست که حتی به دوستان نمیشود گفت و آدم فقط برا ی خودش میتواند بازگو کند .. عین راز ... اما سرانجام چیزهایی هم هست که انسان حتی میترسد برای خودش هم آشکار کند ... داستایوفسکی ...................................

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 8:30

تو ... بانوی غمهای عمیقی .. شعرهای غمگین کلمات جانگداز ... با چشمانت میتوان عزاداری کرد با گیسوانت ، لباس سیاهی برای همیشه پوشید با دستانت جام زهر نوشید .. تو بانوی تاریخ منی .. یک تاریخ تلخ .. یک تاریخ سیاه ... محمود درویش ........................................... هرگاه نقش کبوتری را کشیدی درختی

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 8:30

هر روز به خانه برمیگردم جنگلی خشک در تلویزیون میسوزد پرنده ای غمگین در رادیو آواز میخواند تلفن را بر میدارم شماره ای نمیگیرم به شماره ای که نگرفته ایم زنگ نمیزنم کسی تلفن را بر نمیدارد کسی که تلفن را بر نمیدارد تلفن را برمیدارد با صدای بلند به کسی که کسی نیست میگویم دوستت دارم تلفن را میگذارم ... م

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 8:30

مرا بستری کنید ..

این جواب آزمایش دروغ میگوید ..

این خنده ها از روی خوشحالی نیست

ضربان قلب خوب میزند که میزند ..

این که دلیل نمیشود ..

مرا جایی ببرید که برای اثبات حرف هایم

خونی نگیرند ..

و بدون معاینه ..

روی دفترچه بیمه ام بنویسند

هر دوازده ساعت یک بار ..

شانه ای برای گریستن ...

رسول ادهمی


برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 8:30

تنهایت میگذارد تو میمانی و یک رد پا ... گرمای دستهایت میرود .. سردت میشود .. یخ میزنی .. و پس از مدتی به تنهای عادت میکنی .. تا اینکه .. یک لعنتی دیگر با آتشی در دستهایش میاید دوباره گرمت میکند و باعث میشود تنهاییت را فراموش کنی ولی او هم نمیماند .. ودوباره باز همه چیز تکرار میشود .. گرمای دستها

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 8:30

کجاست بالش امنی که با تو سر بنهم که معنی سر و سامان که گفته اند اینست ... حسین منزوی ....................................... من همانم که شروعش کردی نکند دل بکنی دل ندهی بی سر و سامان بشوم فائز ه شبانی .................................................... یاد گرفته ام اینبار که دستانم یخ کرد دستان کس

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 14:06

میخواهم با کسی آشنا شوم که از کسی بدگویی نکند ، از درد و بیماری ننالد ،رو ترش نکند .. چهره در هم بشکند . کسی یا چیزی را مسخره نکند ..فخر فروشی و خودستایی نکند .. و با لحن تند سخن نگوید.. آیا چیز زیادی میخواهم ؟؟ فکر کنم باید از کره زمین خارج شوم ، ذاتا به یک تعطیلات خارج از کره زمین احتیاج دارم ..

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 14:06

چه کیفی دارد .. کسی باشد که وقتی نام کوچکت را از ته دل صدا میزند لبخندی روی لبانت نقش ببندد و تو آرام بگویی جانم ...؟؟؟ به گمانم اینطور که باشد تو حتی عاشق نامت میشوی که از طرز صدا کردنش بفهمی اسمت که هیچ .. حتی وجودت ، مالکیتش به اشتراک گذاشته شده بین تو و اوی زندگی ات .. چه لذتی دارد صدایی مدام

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 14:06

میراث نبودنت

جنون هر روزه ای است

که صبح به صبح

مرا سمت قاب عکست

میکشاند

تا در آغوشت بکشم

ببوسمت

صبح بخیر بگویم

واز تصویرت دوستت دارم تحویل بگیرم ...

سید علی صالحی

...............................................................................

یک نفر

در این دنیا کم است

یک " تویی "

که مرا هر روز دوست داشته باشد ...

امیر حسین اثنی عشری

..............................................................


برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 14:06

کتاب نخوانید ...هیچ چیز نمیشود .. سکانس اول : توی فرودگاه نشسته ام یک ایرانی آنور چیپس میخورد ، ایرانی دیگر انگشت دستش را تا میانه درگوش خود فرو کرده و درحال تکان دادن سر خود است و ایرانی دیگر که خودم باشم آهنگ گوش میکنم و ... آن طرفتر سالن اما یک توریست خارجی که کمه کم 85 سال سن دارد پاهایش را ب

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 14:06

پلک میزنی

جهانم زیر و رو میشود

موهایت را باز میکنی

توفان میشود ..

میخندی ..

بهار میاید ..

دیوانه منم که خانه ام را

روی گسل خطرناک تن تو

ساخته ام ..

..................................

من که اصرار ندارم

تو خودن مختاری

یا نرو ..

یا که بمان ..

یا نگهت میدارم ...

.....................................

ماجرای مرا پایانی نبود

اگر عطر تو

از صندلی بر نمیخواست

و به خیابانم نمیبرد ...

شمس لنگرودی

...................................


برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 20:33

مسئول نهایی آرامش جهان

آغوش نجیب حضرتی

به نام زن است

سید علی صالحی

...................................

دلم دیوانه بودن

با تو

را

میخواست

مهدی اخوان ثالت

......................................

اینجا مهم نیست کجاست

بی تو

همه جا

دور است

افشین صالحی

.....................................

یک شب

حوالی همین ساعت

یک شب بخیرگفتی

و یک عمر بیدارم

آذر آزادی

.....................................


برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 20:33

آدم های امن همان هایی هستند که همه چیز میتوانی به آنها بگویی بدون اینکه قضاوت یا تحقیرت کنند ... میتوانی کنارشان احساس بودن کنی .. کسانیکه فقط خود خود خودت هستی که برایشان مهم است کسی که دستت رامیگیرد .. مردانه و زنانه اش را بی خیال ... دستت رامیگیرد به رسم محبت ..به رسم عشق .. قرار است هوایت را بی

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 12:16

چرا زنها سن خود را کمتر از سن شناسنامه ای خود میدانند ؟ چون روزهایی را که منتظر تولد کودکشان بوده اند فقط با دلواپسی انتظار کشیده و زندگی نکرده اند .. چون شبهایی که فرزندشان مریض بوده در کنار بستر او نشسه و گریسته و دعا کرده اند و زندگی نکرده اند .. چون زمانی که کودکش بیرون از خانه بوده برای ورودش

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 12:16

بعضی ها چهره شان خیلی معمولیست اما ... آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست .. اقیانوس محبت است بعضی ها تن صدایشان خیلی معمولیست .. اما .. سخن که میگویند درجاوی کلامشان غرق آرامش میشوی.. بعضی ها قد و قامتشان معمولیست اما .. حضورشان تپش قلب میاورد .. بعضی ها خیلی معمولی هستند اما .. همین معمولی بو

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 12:16

آدم که شاد نباشد باشادترین آهنگ هم گریه میکند .. دربهترین شرایط ناراحت است .. درخانه اش گم میشود .. درخیالش زندگی میکند .. در آغوشش میخوابد .. درصدایش نفس میکشد .. با عکسهایش جان میگیرد .. میدانی جانم .. دلتنگ که باشی دیگر هیچ جیز خوشحالت نمیکند حتی برگشتن به گذشته ای که روزی آرزویت بود .. دیگر خن

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 12:16

جماعت دلم تنگ است لطفا .. دست به دست سرم را به بچرخانید و به سینه اش بچسبانید .. همین .. فرزانه صد هزاری ........................................ یک نفر در این دنیا کم است یک تویی که مرا دوست داشته باشد امیر حسین اثنا عشری ................................................ عشق قابیل است قابیلی که سرگ

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 12:16

بودنتزندگي را معنا مي کندلازم نيست کاري انجام دهيسرو روان منهمين که راه مي روي ساز مي زنيمي گويي مي شنوي مي خنديهمين که دگمه هام را باز مي کني مي بندييعني همه چيزلازم نيست بر عاشقي کردنت خيال ببافيهمين شرمي که با خنده ات مي خيزدپولک هايي که از چشم هات مي ريزدهمي

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 4:55

به اخمت خستگی در می رود ،لبخند لازم نیست کنـــــار سینی چــــای تـــــو اصلا قند لازم نیست همیشـه دوستت دارم ـ بــــــــه جــــــان مــادرم ـ امــــا تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست به لطف طعم لبهای تو شیرین می شود شعرم غــــزل را با عسل می آورم

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 4:55

سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم! هنوز بی تو خودم مثل بغض می ترکم! چه غنچه ها که به سودای بوسه پیش از تو می آمدند ولـــــی مـــــن نمی گـزید ککـــم! ولی تو آمدی و شور تازه آوردی که دلپذیر شود روزگار بی نمکم! کلک زدم کــــه نیایی ولی ندانستم که با نیامدنت کنده می شود کلکم! پری به پیله ام آورد

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 4:55

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟ یا در این قصـــه بــــه دنبال مقصر

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 4:55

اگر چـه شک عجیبی به «داشتن» دارم سعادتی ست تو را داشتن که من دارم! کنار من بِنِشین و بگو چه چاره کنم؟ برای غربت تلخــی که در وطن دارم؟ بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری برای این همه زخمـــی کـه در بدن دارم؟ مرا بــه خود بفشار و ببین بــه جای بدن چه آتشی ست؟ که در زیر پیرهن دارم؟ به رغم دیدن آرامش ت

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 4:55

یک روز از سر بیکاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این مضمون که فقر بهتر است یا عطر ؟؟؟؟ چند نفری از بچه ها نوشتند فقر ... از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب میکردند گرچه میدانستم اعتقادی به آن نداشتند .. چند نفری نوشته بودند فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز میکند و او را بیدار نگه

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 22:08

من هرگز چیز دندان گیری از این جهان نخواسته ام

فقط گاهی ..

فرصتی کوتاه تا به یاد آورم زندگی تا کجا میتواند زندگی باشد ..

همین است که من هیچ نخواسته ام از این جهان جز اندکی آرامش

بلکه ...برگر د م پیش خودم و به یاد بیاورم

اینجا کجاست .. من کیستم ؟

واین جهان بیهوده از من چه میخواهد ؟؟

و بعضی ها ...

بعضی ها ..

چرا این همه بی انصافند ...

سید علی صالحی


برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 22:08

وقتی میخواهی عزیزترین کس زندگیت را بعد از مدتها ملاقات کنی

بهترین لباست را میپوشی بهترین عطرت را میزنی ..

اون و به بهترین جایی که میشناسی دعوت میکنی

و به او قول میدهی که هرگز فراموشش نکنی ...

اما برای فراموش نکردن یک نفر ..

فقط کافیه باهاش یک آهنگ خاص و گوش بدی ..

حالا اگر صد سال دیگر هم بگذرد و به هر دلیلی از او جدا شوید ..

هر وقت ، هر جا همین ،

یک موزیک لعنتی رفته ترین کس زندگیتو یادت میاره ..

...........................................


برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 22:08

بیاد داشته باش چیزی که زن دارد .. و برای همیشه مرد را تسخیر میکند مهربانی اوست نه سیمای زیبایش ویلیام شکسپیر ........................................ هرگز خود را یک فرد شکست خورده تصور نکنید این تصویر خطرناک است ... زیرا ذهن پیوسته خواهد کوشید این تصویر را کامل کند ... شما آهن ربای زنده هستید به ه

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 22:08

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی .. یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از ع

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 22:08

صفحه بندی